تاثیر انقلاب اسلامی ایران بر جنبش های سیاسی معاصر
انقلاب اسلامی تلاشی برای زنده کردن خدا در محور حیات انسان و نیز، روشی برای زندگی فراتر از همه اختلافات ملی، قومی و مذهبی بود. انقلاب اسلامی از انقلاباتی است که حرکت و آثارش در چارچوب مرزهای یک کشور خلاصه نمی شود، بلکه دیدگاه فراملی دارد
ادامه مطلب...
بسم ربالحسین
خنجری که سر مبارک امام حسین (ع) را برید، در مکانها و زمانهای تاریخی خاصی ساخته و تیز شد و در روز عاشورا به کار رفت. به طور خیلی فشرده میتوان گفت آهنش را در سقیفه آماده کردند و در کوچههای مدینه به آن پتک زدند و در آتش درب خانه فاطمه زهرا (س) گداختند و در جبهه ناکثین و مارقین و قاسطین صیقلش دادند و در محراب علی (ع) که علی را به شهادت رساندند، امتحانش کردند و در آبی که به زهر آغشته بود و جگر حسن بن علی (ع) را پاره پاره کرد، آبدیدهترش کردند.
این خنجر با عبور تاریخی از زمانها و مکانهای یاد شده به کربلا رسید و بر حلقوم سرور جوانان اهل بهشت نشست و برید.
اگر آن زمانها و مکانها بر این خنجر نمیگذشت، نمیتوانست آن الگوی مبارک و آن سر سروقامت را ببرد. آن اتفاق قبیح هنگامی که به بار آمد، هلهله و کف و سوت و شادی به پا خواست که آری، تاریخ بر این خنجر خوب کار کرد و در روز واقعه به کار آمد. آنها که به کارش گرفتند، هلهله و کف و سوت زدند و شادی نمودند.
کارگردان «دستهای خالی» در ادامه نوشته است: آن سوت و کف، همواره در طول تاریخ چون وزوز مگس در همه مجالس میگردد تا گوش اهلش را بیابد و گزینش کند تا کربلایی دیگر بیافریند.
این وزوز در بیوت بزرگان قوم و قم، در مجالس شورا و مصلحت میگردد و گوشهایی که صاحبانش تشنه قدرت و سوت و کف هستند را مییابد.
امام سفر کرده ما در پیامی به مجلس خبرگان فرمودند: «الله فی بیوتکم» و البته این بیت یعنی دفتر. یعنی اطرافیان. یعنی آنها که میآیند و با لفظ دکتر و مهندس و عالم و مدیر و رئیس و ثقةالاسلام و حجتالاسلام و آیتالله و آیتالعظمی را تحریک میکنند که آقا شخصیت شما بالاتر از این حرفهاست، مردم چشمشان به دهان شماست. شما آینده دارید. سکوت کنید تا ببینیم چه میشود. صبر کنید ببینیم کدام پیروز میشود. اگر هم میخواهید حرفی بزنید، حق و باطل نکنید. نصیحت کنید که بنزین روی آتش نریزند.
آری این وزوزهاست که عالمی برای صدای یک دف، عمامه بر زمین میزند اما شعار «نه غزه نه لبنان» ناراحتش نمیکند. مرگ بر اصل ولایت فقیه، گریهاش نمیاندازد.
عمامهاش را به زمین نمیاندازد وقتی اسلام را از جمهوری اسلامی حذف میکنند و این وزوز آن قدر در گوشها میچرخد که روز عاشورای سال 88 میرسد.
حال حنجرهها آماده هلهله، دستان آماده سنگپرانی و خنجر زدن به پهلو و گلوی عزاداران است.
حنجرهها و دستانی هم ساکت و ساکت و ساکتاند که مباد شخصیت ایشان در مقابل صاحبان رای و بیبیسی و بیبیسیپسندان خدشهدار شود و فقط بعد از فشارها و صلواتها و گریهها به حق و باطل نصیحت میکنند که به حرف من بزرگتر از همه عالم گوش کنید. رفیق باشید. با هم دوست باشید.
آری این سکوتها و این شخصیتطلبیها و این تشنگان کف و سوت هستند که باعث چنین حادثههای تلخ و ناگواری میشوند.
اگر آن روز اولین هلهلههایی که از سقیفه بلند شد، بزرگان صدا میزدند و خواص فریاد میکشیدند، حسین(ع) را در کربلا امروز نمیکشتند و اگر در این روزها که نام اسلام را از جمهوری اسلامی حذف کردند و نه غزه نه لبنان سر میدادند و به ولایت فقیه توهین میکردند، کسانی که صدایشان به مردم میرسید و به فرمایش رهبری به آنها خواص گفته میشود و سکوتشان فاجعه آفرین است، سکوت نمیکردند، روز عاشورای 88 پیش نمیآمد.
البته الحمدالله و صد الحمدالله که مردم ما پس از سی سال درس خواندن در کلاس جهاد و شهادت امام خمینی و فرزند خلفش ولی فقیه زمان حضرت آیتالله آسیدعلی آقای خامنهای، اهل سیاست و سیاستورزی و جهاد شدند و در این راه، چنان روشنضمیر و با بصیرتاند که از علما و هنرمندان و سیاستمداران و چهرههای خواص و چهرهشدنهای خاص، بزرگتراند و فهمیدهتراند و احترامطلب نیستند و گامها از آنها جلوتراند.
به خاطر آنکه به آنها احترام بگذارند، سکوت نمیکنند و حق کسانی را که این ساختارشکنی را کردند، حتما کف دستان آنها خواهند گذاشت.
خدا به داد کسانی که در این فجایع و در آن فاجعههای کربلا، سکوت کردند، برسد. خدا به پرونده آنهایی که در کربلا و در سقیفه و در کوچههای مدینه و در شهادت امام حسن مجتبی (ع) و در شهادت حضرت علی (ع) در محراب و همه شهادتهای طول تاریخ سکوت کردند، رسیدگی خواهد کرد و اینک نیز خداوند به پرونده کسانی که سکوت میکنند، رسیدگی خواهد کرد. اما مردم نیز پروندهای نزد خدا دارند که شفاف و نورانی است همچون فرزندان شهیدشان.اینها احترامطلب نیستند. اینها تشنگان قدرت نیستند. اینها فقط اسلام را میخواهند.
من فدای گامهای مردمی که راهپیمایی میکنند و از ولایت فقیه زمان حمایت میکنند. جان من فدای زن و مردی که حلقومشان برای حسین فریاد برمیدارد و گوشهایشان به فرمان فرزند حسینبنعلی (ع) است که در حسینیه امام خمینی با صلابت و مظلومیت فریاد میزند تا خواص بیدار شوند.
هیچ هنرمندی قادر نیست این صحنهها را به تصویر بکشد و هیچ شاعری نمیتواند بر آن شعر بسراید و حق مطلب را ادا کند. فقط خدا میتواند حق مطلب را ادا کند. پس اجر و ارجشان با خدا. 
نزول امام حسین علیهالسلام به زمین کربلا(1) روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و یک بوده است.(2)
در مقتل ابى اسحاق اسفراینى آمده است که: امام علیهالسلام با یارانش سیر مىکردند تا به بلدهاى رسیدند که در آنجا جماعتى زندگى مىکردند، امام از نام آن بلده سؤال نمود.
پاسخ دادند: «شط فرات» است.
آن حضرت فرمود: آیا اسم دیگرى غیر از این اسم دارد؟
جواب دادند: «کربلا».
پس گریست و فرمود: این زمین، به خدا سوگند زمین کرب و بلا است! سپس فرمود: مشتى از خاک این زمین را به من دهید، پس آن را گرفته بو کرد و از گریبانش مقدارى خاک بیرون آورد و فرمود: این خاکى است که جبرئیل از جانب پرودگار براى جدم رسول خدا آورده و گفته که این خاک از موضع تربت حسین است، پس آن خاک را نهاد و فرمود: هر دو خاک داراى یک عطر هستند!
در تذکره سبط آمده است که امام حسین پرسید: نام این زمین چیست؟
گفتند: «کربلا». پس گریست و فرمود: کرب و بلأ. سپس فرمود: ام سلمه مرا خبر داد که جبرئیل نزد رسول خدا بود و شما هم نزد ما بودى، پس شما گریستى، پیامبر فرمود: فرزندم را رها کن! من شما را رها کردم، پیامبر شما را در امان خودش نشاند، جبرئیل گفت: آیا او را دوست دارى؟ فرمود: آرى! گفت: امت تو او را خواهند کشت، و اگر مىخواهى تربت آن زمین که او در آن کشته خواهد شد به تو نشان دهم! پیامبر فرمود: آرى! پس جبرئیل زمین کربلا را به پیامبر نشان داد.
و چون به امام حسین علیهالسلام گفته شد که این زمین کربلاست، خاک آن زمین را بوئید و فرمود: این همان زمین است که جبرئیل به جدم رسول خدا خبر داد که من در آن کشته خواهم شد.(3)
سید ابن طاووس گفته است: امام علیهالسلام چون به زمین کربلا رسید پرسید: نام این زمین چیست؟ گفته شد: «کربلا».
فرمود: پیاده شوید! این مکان جایگاه فرود بار و اثاثیه ماست، و محل ریختن خون ما، و محل قبور ماست، جدم رسول خدا مرا چنین حدیث کرده است.(4)
گر نام این زمین به یقین کربلا بود اینجا محل رفتن خون ما بود
و در روایتى آمده است که آن حضرت فرمود: ارض کرب و بلأ، سپس فرمود: توقف کنید و کوچ مکنید! اینجا محل خوابیدن شتران ما، و جاى ریختن خون ماست، سوگند به خدا در این جا حریم حرمت ما را مىشکنند و کودکان ما را مىکشند و در همین جا قبور ما زیارت خواهد شد، و جدم رسول خدا به همین تربت وعده داده و در آن تخلف نخواهد شد.(5)
سپس اصحاب امام پیاده شدند و بارها و اثاثیه را فرود آوردند، و حر هم پیاده شد و لشکر او هم در ناحیه دیگرى در مقابل امام اردو زدند.(6)
در این روز حر بن یزید ریاحى نامهاى به عبیدالله بن زیاد نوشت و در آن نامه او را از ورود امام حسین علیهالسلام به کربلا آگاه ساخت.(7)
امام علیهالسلام فرزندان و برادران و اهلبیت خود را جمع کرد و بعد نظرى بر آنها انداخت گریست و گفت: خدایا! ما عترت پیامبر تو محمد صلى الله علیه و آله و سلم هستیم، ما را از حرم جدمان راندند، و بنى امیه در حق ما جفا روا داشتند. خدایا حق ما را از ستمگران بستان و ما را بر بیدادگران پیروز گردان. (8)و (9)
ام کلثوم علیهاالسلام به امام علیهالسلام گفت: اى برادر! احساس عجیبى در این وادى دارم و اندوه هولناکى بر دل من سایه افکنده است.
امام حسین علیهالسلام خواهر را تسلى داد.(10)
امام علیهالسلام پس از ورود به سرزمین کربلا به اصحاب خود فرمود:
"الناس عبید الدنیا و الدین لعق على السنتهم یحوطونه ما درت معایشهم فاذا محصوا بالبلأ قل الدیانون.(11)
مردم، بندگان دنیا هستند و دین را همانند چیزى که طعم و مزه داشته باشد، مىانگارند و تا مزه آن را بر زبان خود احساس مىکنند آن را نگاه مىدارند و هنگامى که بناى آزمایش باشد، تعداد دینداران اندک مىشود.
نامه امام علیهالسلام به اهل کوفه
امام علیهالسلام دوات و کاغذ طلب کرد و خطاب به تعدادى از بزرگان کوفه که مىدانست بر رأى خود استوار ماندهاند، این نامه را نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم از حسین بن على به سوى سلیمان بن صرد و مسیب بن نجبه و رفاعة بن شداد و عبدالله بن وال و گروه مؤمنین، اما بعد، شما مىدانید که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در حیات خود فرمود: هر کس سلطان ستمگرى را ببیند که حرام خدا را حلال نماید و پیمان خود را شکسته و با سنت من مخالفت مىکند و در میان بندگان خدا با ظلم و ستم رفتار مىنماید، و اعتراض نکند قولا و عملا، سزاوار است که خداى متعال هر عذابى را که بر آن سلطان بیدادگر مقدر مىکند، براى او نیز مقرر دارد، و شما مىدانید و این گروه (بنى امیه) را مىشناسید که از شیطان پیروزى نموده و از اطاعت خدا سرباز زده، و فساد را ظاهر و حدود الهى را تعطیل و غنائم را منحصر به خود ساختهاید، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام کردهاند.
نامههاى شما به من رسید و فرستادگان شما به نزد من آمدند و گفتند که شما با من بیعت کردهاید و مرا هرگز در میدان مبارزه تنها نخواهید گذارد و مرا به دشمن تسلیم نخواهید کرد، حال اگر بر بیعت و پیمان خود پایدارید که راه صواب هم همین است، من با شمایم و خاندان من با خاندان شما و من پیشواى شما خواهم بود؛ و اگر چنین نکنید و بر عهد خود استوار نباشید و بیعت مرا از خود برداشتید، به جان خودم قسم که تعجب نخواهم کرد، چرا که رفتارتان را با پدرم و برادرم و پسر عمویم مسلم، دیدهام، هر کس فریب شما خورد ناآزموده مردى است. شما از بخت خود رویگردان شدید و بهره خود را در همراه بودن با من از دست دادید، هر کس پیمان شکند، زیانش را خواهد دید و خداوند به زودى مرا از شما بىنیاز گرداند، والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.»(12)
امام علیهالسلام نامه را بست و مُهر کرد و به قیس بن مسهر صیداوى داد(13) تا عازم کوفه شود، و چون امام علیهالسلام از خبر کشته شدن قیس مطلع گردید گریه در گلوى او پیچید و اشکش بر گونهاش لغزید و فرمود: «خداوندا! براى ما و شیعیان ما در نزد خود پایگاه والایى قرار ده و ما را با آنان در جوار رحمت خود مستقر ساز که تو بر انجام هر کارى قادرى.» (14)و (15)
سپس امام حمد و ثناى الهى را بجا آورد و بر محمد و آل محمد درود فرستاد و همان خطبهاى را که ما در منزل ذى حسم از آن بزرگوار نقل کردیم ایراد فرمود.(16)
پس از سخنان امام، زهیر بپاخاست و گفت: اى پسر رسول خدا! گفتار تو را شنیدیم، اگر دنیاى ما همیشگى و ما در آن جاویدان بودیم، ما قیام با تو و کشته شدن در کنار تو را بر ماندن در دنیا مقدم مىداشتیم.
سپس بریر(17) برخاست و گفت: یا بن رسول الله! خدا به وسیله تو بر ما منت نهاد که ما در رکاب تو جهاد کنیم و بدن ما در راه تو قطعه قطعه شود و جد بزگوارت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در روز قیامت شفیع ما باشد.(18)
و بعد، نافع بن هلال از جا بلند شد و عرض کرد: اى پسر رسول خدا! تو مىدانى که جدت پیامبر خدا هم نتوانست محبت خود را در دلهاى همه جاى دهد و چنانچه مىخواست، همه فرمانپذیر او نشدند، زیرا که در میان مردم، منافقانى بودند که نوید یارى مىداند ولى در دل، نیت بیوفائى داشتند؛ این گروه، در پیش روى از عسل شیرینتر و در پشت سر، از حنظل تلختر بودند! تا خداى متعال او را به جوار رحمت خود برد؛ و پدرت على علیهالسلام نیز چنین بود، گروهى به یارى او برخاستند و او با ناکثین و قاسطین و مارقین قتال کرد تا مدت او نیز به سر آمد و به جوار رحمت حق شتافت؛ و تو امروز نزد ما بر همان حالى! هر کس پیمان شکست و بیعت از گردن خود برداشت، زیانکار است و خدا تو را از او بى نیاز مىگرداند، با ما به هر طرف که خواهى، به سوى مغرب و یا مشرق، روانه شو، به خدا سوگند که ما از قضاى الهى نمىهراسیم و لقاى پروردگار را ناخوش نمىداریم و ما از روى نیت و بصیرت هر که را با تو دوستى ورزد، دوست داریم، و هر که را با تو دشمنى کند، دشمن داریم.(19)
نامه عبیدالله به امام علیهالسلام
به دنبال اطلاع عبیدالله از ورود امام علیهالسلام به کربلا، نامهاى بدین مضمون به حضرت نوشت: به من خبر رسیده است که در کربلا فرود آمدهاى، و امیرالمؤمنین یزید! به من نوشته است که سر بر بالین ننهم و نان سیر نخورم تا تو را به خداوند لطیف و خبیر ملحق کنم! و یا به حکم یزید بن معاویه باز آیى! والسلام.
چون این نامه به امام رسید و آن را خواند، آن را پرتاب کرده فرمود: رستگار نشوند آن گروهى که خشنودى مخلوق را به چشم خالق خریدند.
فرستاده عبیدالله گفت: اى ابا عبدالله! جواب نامه؟
امام فرمود: این نامه را جوابى نیست! زیرا بر عبیدالله عذاب الهى و ثابت است.
چون قاصد نزد عبیدالله بازگشت و پاسخ امام را بگفت، این زیاد بر آشفت و به سوى عمر بن سعد نگریست و او را به جنگ حسین فرمان داد.
عمر بن سعد که شیفته ولایت «رى» بود، از قتال با حسین علیهالسلام عذر خواست.
عبیدالله گفت: پس آن فرمان ولایت رى را باز پس ده!
عبیدالله بن زیاد اندکى قبل از این واقعه دستور داده بود تا عمر بن سعد به سوى دستبى(20) همراه با چهار هزار سپاهى حرکت کند زیرا دیلمیان بر آنجا مسلط شده بودند، و ابن زیاد فرمان امارت رى را به نام عمر بن سعد نوشته بود، عمر بن سعد هم در حمام اعین(21) خود را آماده حرکت کرده بود که خبر حرکت امام به سمت کوفه به ابن زیاد رسید و او عمر بن سعد را طلب کرد و گفت: باید به جانب حسین روى و چون از این مأموریت فراغت یافتى، آنگاه به سوى رى روانه شو!
به همین جهت عمر بن سعد که انصراف از حکومت رى براى او بسیار ناگورا بود به ابن زیاد گفت: امروز را به من مهلت ده تا بیندیشم!
نوشتهاند که: عمر بن سعد از سر شب تا سحر در اندیشه این کار بود و با خود مىگفت:
"اترک ملک الرى و الرى رغبتىام ارجع مذموما بقتل حسین و فى قتله النار التى لیس دونها حجاب و ملک الرى قوْ عینى." (22) و(23)
سپس با اهل مشورت این مسأله را در میان گذاشت، همه او را از جنگ با حسین بن على علیهالسلام نهى کردند، و حمزة بن مغیره فرزند خواهرش به او گفت: تو را به خدا از این اندیشه در گذر زیرا مقاتله با حسین، نافرمانى خداست و قطع رحم کردن است، به خدا سوگند که اگر همه دنیا از آن تو باشد و آن را از تو بگیرند بهتر است از آن که به سوى خدا بشتابى در حالى که خون حسین بر گردن تو باشد.
عمر بن سعد گفت: همین کار را انجام خواهم داد انشأ الله!
عمار بن عبدالله از پدرش نقل کرده است که: بر عمر بن سعد وارد شدم در حالى که عازم به سوى کربلا بود، به من گفت: امیر، مرا فرمان داده است به سوى حسین حرکت کنم. من او را از این کار نهى کردم و گفتم: از این قصد باز گرد! هنگامى که از نزد او بیرون آمدم شخصى نزد من آمد و گفت: عمر بن سعد مردم را به جنگ با حسین فرا مىخواند؛ به نزد او رفتم در حالى که نشسته بود، چون مرا دید روى از من گرداند، دانستم که عازم حرکت است و از نزد او بیرون آمدم.
عمر بن سعد نزد ابن زیاد رفت و گفت: مرا بدین مسئولیت گماردى و در ازاى آن، ولایت رى را به من اعطا کردى، و مردم هم از این معامله آگاهند، ولى پیشنهادى دارم و آن این است که عدهاى از اشراف کوفه هستند که در این مقاتله به همراهى آنان نیاز دارم! آنها را نزد خود فراخوان تا سپاه مرا در این مسیر همراهى باشند. سپس نام تعدادى از اشراف کوه را ذکر کرد، عبیدالله بن زیاد گفت: ما در این که چه کسى را خواهیم فرستاد، از تو نظر خواهى نخواهیم کرد! اگر با این گروه که همراه تو هستند، از عهده انچام این مأموریت بر مىآیى که هیچ، در غیر این صورت باید از امارت رى چشم بپوسى!
عمر بن سعد چون پافشارى عبیدالله را مشاهده کرد گفت: خواهم رفت.(24)
عمر بن سعد یک روز بعد از ورود امام به کربلا یعنى روز سوم محرم با چهار هزار سپاهى از اهل کوفه وارد کربلا شد.(25)
برخى نوشتهاند که: بنو زهره (قبیله عمر بن سعد) نزد او آمده و گفتند: تو را به خدا سوگند مىدهیم از این کار درگذر و تو داوطلب جنگ با حسین مشو، زیرا این باعث دشمنى میان ما و بنىهاشم مىگردد.
عمر بن سعد نزد عبیدالله رفت و استغفا کرد، ولى عبیدالله استعفاى او را نپذیرفت، و او تسلیم شد.(26)
و برخى از تاریخ نویسان نوشتهاند: عمر بن سعد دو پسر داشت: یکى به نام حفص که پدر را تشویق و ترغیب به رفتن کرد تا با امام علیهالسلام مقابله کند، ولى فرزند دیگرش او را به شدت از اقدام به چنین کارى بر حذر مىداشت، و سرانجام حفص نیز با پدرش راهى کربلا شد.(27)
خریدارى اراضى کربلا
از وقایعى که در روز سوم ذکر شده، این است که امام علیهالسلام قسمتى از زمین کربلا را که قبرش در آن واقع، شده است، از اهل نینوا و غاضریه به شصت هزار درهم خریدارى کرد و با آنها شرط کرد که مردم را براى زیارت قبرش راهنمایى نموده و زوار او را تا سه روز میهمانى نمایند.(28)
هنگامى که عمربن سعد به کربلا وارد شد عَزرْ بن قیس احمسى را نزد امام حسین علیه السلام فرستاد تا از امام سؤال کند براى چه به این مکان آمده است؟ و چه قصدى دارد؟
چون عزره از جمله کسانى بود که به امام علیهالسلام نامه نوشته و او را به کوفه دعوت کرده بود، از رفتن به نزد آن حضرت شرم کرد، پس عمر بن سعد از اشراف کوفه که به امام نامه نوشته و او را به کوفه دعوت کرده بودند خواست که این کار را انجام دهند، تمامى آنها از رفتن به خدمت امام خوددارى کردند! ولى شخصى به نام کثیر بن عبدالله شعبى که مرد گستاخى بود برخاست و گفت: من به نزد حسین رفته و اگر خواهى او را خواهم کشت!
عمر بن سعد گفت: چنین تصمیمى را فعلاً ندارم، ولى به نزد او رفته و سؤال کن براى چه مقصود به این سرزمین آمده است؟!
کثیر بن عبدالله به طرف امام حسین علیهالسلام رفت، ابو ثمامه صائدى که از یاران امام حسین بود و چون کثیر بن عبدالله را مشاهده کرد به امام عرض کرد: این شخصى که مىآید بدترین مردم روى زمین است!
پس ابو ثمامه راه را بر کثیر بن عبدالله گرفت و گفت: شمشیر خود را بگذار و نزد حسین علیهالسلام برو!
گثیر گفت: به خدا سوگند که چنین نکنم! من رسول هستم، اگر بگذارید، پیام خود را مىرسانم، در غیر این صورت باز خواهم گشت.
ابو ثماه گفت:من دستم را روى شمشیرت مىگذارم، تو پیامت را ابلاغ کن.
کثیر بن عبدالله گفت: به خدا سوگند هرگز نمىگذارم چنین کارى کنى.
ابو ثمامه گفت: پیامت را به من بازگو تا من آن را به امام برسانم، زیرا تو مرد زشتکارى هستى و من نمىگذارم به نزد امام بروى.
پس از این مشاجره و نزاع، کثیر بن عبدالله بدون ملاقات بازگشت و جریان را به عمر بن سعد اطلاع داد. عمربن سعد شخصى به نام قرة بن قیس حنظلى را به نزد خود فرا خواند و گفت: اى قره! حسین را ملاقات کن و از علت آمدنش به این سرزمین جویا شو.
قرة بن قیس به طرف امام حرکت کرد. امام حسین علیهالسلام به اصحاب خود فرمود: آیا این مرد را مىشناسید؟
حبیب بن مظاهر عرض کرد: آرى! این مرد تمیمى است و من او را به حسن رأى مىشناختم و گمان نمىکردم او در این صحنه و موقعیت مشاهده کنم.
آنگاه قرة بن قیس آمد و بر امام سلام کرد و رسالت خود را ابلاغ نمود، امام حسین علیهالسلام فرمود: مردم شهر شما به من نامه نوشتند و مرا دعوت کردهاند، و اگر از آمدن من ناخشنودید باز خواهم گشت.
قره چون خواست باز گردد، حبیب بن مظاهر به او گفت: اى قره! واى بر تو! چرا به سوى ستمکاران باز مىگردى؟ این مرد را یارى کن که به وسیله پدرانش به راه راست هدایت یافتى.
قرة بن قیس گفت: من پاسخ این رسالت خود را به عمربن سعد برسانم و سپس در این امر اندیشه خواهم کرد! پس به نزد عمربن سعد باز گشت و او را از جریان امر با خبر ساخت، عمربن سعد گفت: امیدوارم که خدا مرا از جنگ با حسین برهاند.(29)
حسان بن فائد مىگوید: من نزد عبیدالله بودم که نامه عمربن سعد را آوردند، و در آن نامه چنین آمده بود: چون من با سپاهیانم در برابر حسین و یارانش پیاده شدم، قاصدى نزد او فرستاده و از علت آمدنش جویا شدم، او در جواب گفت: اهالى این شهر براى من نامه نوشته و نمایندگان خود را نزد من فرستاده و از من دعوت کردهاند، اگر آمدنم را خوش نمىدارید، باز خواهم گشت.
عبیدالله چون نامه عمربن سعد را خواند، گفت:
"الان و قد علقت مخالبنا بهیرجو النجاة ولات حین مناص. (30)
عبیدالله به عمربن سعد نوشت: نامه تو رسید و از مضمون آن اطلاع یافتم، از حسین بن على بخواه تا او و تمام یارانش با یزید بیعت کنند، اگر چنین کرد، ما نظر خود را خواهیم نوشت!
چون این نامه به دست عمربن سعد رسید، گفت: مىپندارم که عبیدالله بن زیاد خواهان عافیت و صلح نیست.(31)
عمربن سعد، نامه عبیدالله بن زیاد را به اطلاع امام حسین نرساند، زیرا مىدانست که آن حضرت با یزید هرگز بیعت نخواهد کرد.(32)
عبیدالله بن زیاد پس از اعزام عمربن سعد به کربلا، اندیشه اعزام سپاهى انبوه را در سر مىپروراند، و بعضى نوشتهاند که: مردم کوفه جنگ کردن با امام حسین علیهالسلام را ناخوش مىداشتند و هر کس را به جنگ آن حضرت روانه مىکردند، باز مىگشت.
عبیدالله بن زیاد شخصى را به نام سوید بن عبدالرحمن فرمان داد تا در این مسأله (فرار از جنگ) تحقیق کند و متخلفان را نزد او برد، و او یک نفر شامى را که براى انجام امر مهمى از لشکر گاه به کوفه آمده بود، گرفته و نزد عبیدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامى را از تنش جدا نمایند تا کسى دیگر جرأت سرپیچى از دستورات او را نکند! نوشتهاند که آن مرد شامى براى طلب میراث به کوفه آمده بود!(33)
عبیدالله شخصا از کوفه به طرف نخیله(34) حرکت کرد و کسى را نزد حصین بن تمیم - که به قادسیه رفته بود - فرستاد و او به همراه چهار هزار نفر که با او بودند به نخلیه آمد، سپس کثیر بن شهاب حارثى و محمد بن اشعث و قعقاع بن سوید و اسمأ بن خارجه را طلب کرد و گفت: در شهر کوفه گردش کنید و مردم را به اطاعت و فرمانبردارى از یزید و من فرمان دهید، و آنان را از نافرمانى و بر پا کردن فتنه بر حذر دارید و آنان را به لشکرگاه فرا خوانید؛ پس آن چهار نفر طبق دستور عمل کردند و سه نفر از آنها به نخیله نزد عبیدالله باز گشتند، و کثیر بن شهاب در کوفه ماند و در میان کوچهها و گذرگاهها مىگشت و مردم را به پیوستن به لشکر عبیدالله تشویق مىکرد و آنان را از یارى امام حسین بر حذر مىداشت.(35)
عبیدالله گروهى سواره را بین خود و عمربن سعد قرار داد که هنگام نیاز از وجود آنها استفاده شود، و هنگامى که او در لشکرگاه نخیله بود شخصى به نام عمار بن ابى سلامه تصمیم گرفت که او را ترور کند، ولى موفق نشد و به طرف کربلا حرکت کرد و به امام ملحق گردید و شهید شد.(36)
روز چهارم محرم
در این روز(37) عبیدالله بن زیاد مردم را در مسجد کوفه گرد آورد و خود به منبر رفت و گفت: اى مردم! شما آل ابى سفیان را آزمودید و آنها را چنان که مىخواستید، یافتید! و یزید را مىشناسید که داراى سیره و طریقهاى نیکو است! و به زیر دستان احسان مىکند! و عطایاى او بجاست! و پدرش نیز چنین بود! و اینک یزید دستور داده است که بهره شما را از عطایا بیشتر کنم و پولى را نزد من فرستاده است که در میان شما قسمت نموده و شما را به جنگ با دشمنش حسین بفرستم! این سخن را به گوش جان بشنوید و اطاعت کنید.
سپس از منبر به زیر آمد و براى مردم شام(38) نیز عطایائى مقرر کرد و دستور داد تا در تمام شهر ندا کنند که مردم براى حرکت آماده باشند، و خود و همراهانش به سوى نخیله حرکت کرد و حصین بن نمیر و حجار بن ابجر و شبث بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن را به کربلا گسیل داشت تا عمربن سعد را در جنگ با حسین کمک نمایند.(39)
پس از اعزام عمربن سعد به کربلا، شمربن ذى الجوشن اولین فردى بود که با چهار هزار نفر سپاهى آزموده براى جنگ با امام حسین علیهالسلام اعلام آمادگى کرد و بعد یزیدبن رکاب کلبى با دو هزار نفر و حصین بن نمیر با چهار هزار نفر که جمعا بیست هزار نفر مىشدند.(40)
در این روز که مطابق با روز یکشنبه بوده است، عبیدالله بن زیاد مرادى را به دنبال شبث بن ربعى(41) فرستاد که در دارالاماره حضور یابد، شبث بن ربعى خود را به بیمارى زده بود و مىخواست که ابن زیاد او را از رفتن به کربلا معاف دارد، ولى عبیدالله بن زیاد براى او پیغام فرستاد که: مبادا از کسانى باشى که خداوند در قرآن فرموده است: «چون به مؤمنین رسند گویند: از ایمان آورندگانیم، و هنگامى که به نزد یاران خود - که همان شیاطینند - روند، اظهار دارند: ما با شماییم و مؤمنین را به سخره مىگیریم»(42)، و به او خاطر نشان ساخت که اگر بر فرمان ما گردن مىنهى و در اطاعت مائى، در نزد ما باید حاضر شوى.
شبث بن ربعى، شبانگاه نزد عبیدالله آمد تا رنگ گونه او را نتوان به خوبى تشخیص داد! ابن زیاد به او مرحبا گفته و در نزد خود نشاند و گفت: باید به کربلا روى، پس شبث قبول کرد و عبیدالله او را به همراه هزار سوار به سوى کربلا گسیل داشت.(43)
سپس عبیدالله بن زیاد به شخصى به نام زحر بن قیس با پانصد سوار مأموریت داد که بر جسر صراه(44) ایستاده و از حرکت کسانى که به عزم یارى امام حسین از کوفه خارج مىشوند، جلوگیرى کند، فردى به نام عامر بن ابى سلامه که عازم بود براى پیوستن به امام حسین علیهالسلام از برابر زحربن قیس و سپاهیانش گذشت، زحر بن قیس به او گفت: من از تصمیم تو آگاهم که مىخواهى حسین را یارى کنى، باز گرد! ولى عامر بن ابى سلامه بر زحرى بن قیس و سپاهش حمله ور شد و از میان سپاهیان گذشت و کسى جرأت نکرد تا او را دنبال کند. عامر خود را به کربلا رساند و به امام حسین علیهالسلام ملحق شد تا به درجه رفیع شهادت نائل آمد، او از اصحاب امیرالمؤمنین على بن ابى طالب علیهالسلام بود که در چندین جنگ در رکاب آن حضرت شمشیر زده است.(45)
در تعداد کل لشکریانى که به همراه عمربن سعد در کربلا حضور پیدا کردند تا با امام حسین علیهالسلام بجنگند، اختلاف است، ولى نکتهاى که نباید فراموش کرد این است که تعداد نظامیان جیره خوارى که از حکومت وقت، حقوق و لباس و سلاح و لوازم جنگى دریافت مىکردند سى هزار نفر بوده است.(46) و (47)
عبیدالله در این روز نامهاى به عمر بن سعد نوشت که: من از نظر کثرت لشکر اعم از سواره و پیاده و تجهیزات، چیزى را از تو فروگذار نکردم، توجه داشته باش که هر روز و هر شب گزارش کار تو را براى من مىفرستند!(48)
چون مردم مىدانستند که جنگ با امام حسین علیهالسلام در حکم جنگ با خدا و پیامبر اوست، تعداى در اثناى راه از لشکر دشمن جدا شده و فرار کردند.
نوشتهاند که: فرماندهاى که از کوفه با هزار رزمنده حرکت کرده بود، چون به کربلا مىرسید فقط سیصد یا چهار صد نفر و یا کمتر از این تعداد همراه او بودند، بقیه به علت اعتقادى که به این جنگ نداشتند، اقدام به فرار کرده بودند.(49)


وضعیت لشکر دشمن
روز ششم محرم
تعداد لشکر عمر بن سعد
روز پنجم محرم
عبیدالله در نخیله
نامه عبیدالله به عمربن سعد
نامه عمر بن سعد
هوشیارى یاران امام علیه السلام
اعزام لشکر به سوى کربلا
روز سوم محرم
عمار بن عبدالله
اظهارات یاران امام علیهالسلام
سخنان امام علیهالسلام
دعاى امام علیهالسلام
روز دوم محرم
تولد و خانواده
علی خامنهای در روز ۲۴ تیر ماه سال ۱۳۱۸ (برابر با ۲۸ صفر ۱۳۵۸ و ۱۶ ژوئیه ۱۹۳۹) در شهر مشهد در ایران به دنیا آمد. پدرش سید جواد حسینی خامنهای از مجتهدان مشهد به شمار میرفت و جدش سید حسین خامنهای از روحانیون آذربایجانی مقیم نجف بود.
دوران کودکی و تحصیل
او از دوران کودکی در خانوادهای فقیر پرورش یافت و از چهار سالگی به همراه برادر بزرگش سید محمد به مکتبخانه و پس از مدتی به یک مدرسه ابتدائی اسلامی به نام دارالتعلیم دیانتی رفت و تحصیلش را تا اخذ مدرک دیپلم ادامه داد. در دوره دبیرستان، خواندن جامع المقدمات و صرف و نحو را آغاز کرد. سپس از مدرسه جدید وارد حوزه علمیه مشهد شد و نزد پدر و دیگر استادان وقت ادبیات و مقدمات را خواند.
وی کتب ادبی از قبیل جامع المقدمات، سیوطی، مغنی را نزد مدرّسان مدرسه سلیمان خان و نوّاب خواند و پدرش نیز بر درس فرزندانش نظارت میکرد. کتاب معالم را نیز در همان دوره خواند. سپس شرایع الاسلام و شرح لمعه را مشترکا نزد پدرش و آقا میرزا مدرس یزدی، رسائل و مکاسب را در حضور شیخ هاشم قزوینی، و بقیه دروس سطح فقه و اصول را نزد پدرش خواند و دوره مقدمات و سطح را در پنچ سال و نیم به اتمام رساند. وی در زمینه منطق و فلسفه، کتاب منظومه سبزواری را ابتدا از جواد آقا تهرانی و بعدها نزد شیخ رضا ایسی خواند.
سفر به نجف و تحصیل در قم
در سال ۱۳۳۶ به قصد زیارت عازم نجف شد. در مدت اقامت کوتاه خود از دروس سید محسن حکیم، ابوالقاسم خویی و محمد شاهرودی بهره برد و با مشاهدهٔ وضعیت تحقیق و تدریس در نجف تصمیم به تحصیل در آن شهر گرفت. اما به دلیل مخالفت پدر پس از هفت ماه به ایران بازگشت.
پس از آن از سال ۱۳۳۷ تا ۱۳۴۳ در حوزه علمیه قم به تحصیلات عالی در فقه و اصول و فلسفه، مشغول شد و در درس محمدعلی بروجردی، مرتضی حائری یزدی و محمدحسین طباطبایی حاضر شد و در درس فقه و اصول سید روحالله خمینی شرکت جست. در سال ۱۳۴۳ یک چشم پدر وی بر اثر بیماری آب مروارید نابینا شد.[نیازمند منبع]پس از آن علیرغم علاقهاش به تحصیل در قم، برای مراقبت از پدر به مشهد بازگشت.
مبارزات سیاسی پیش از انقلاب
سیدعلی خامنهای خود را «از شاگردان فقهی، اصولی، سیاسی و انقلابی سید روحالله خمینی» میداند اما به گفتهٔ خودش نخستین جرقّههای سیاسی و مبارزاتی و دشمنی با نظام پهلوی را سید مجتبی نوّاب صفوی در ذهن او به وجود آوردهاست:
| همان وقت جرقههای انگیزش انقلاب اسلامی به وسیله نوّاب صفوی در من به وجود آمد و هیچ شکی ندارم که اولین آتش را مرحوم نوّاب در دل ما روشن کرد. |
در سال ۱۳۳۱ هنگامیکه نوّاب صفوی با عدّهای از فدائیان اسلام به مشهد رفته بود و در مدرسه سلیمان خان، سخنرانی پر هیجانی را در موضوع احیای اسلام و حاکمیت احکام الهی، و مخالفت با شاه و انگلیس و ادعای دروغگو بودن آنان نسبت به ملـّت ایران، ایراد کرد. سید علی خامنهای یکی از طـّلاب جوان همان مدرسه بودهاست.
همراهی با سید روحالله خمینی
سید علی خامنهای در ۱۲ خرداد ۱۳۴۲ (۹ محرم) دستگیر و یک شب بازداشت شد و فردای آن روز به شرط اینکه منبر نرود و تحت نظر باشد آزاد شد. با پیش آمدن حادثه خونین ۱۵ خرداد، باز هم او را از بیرجند به مشهد آورده، تحویل بازداشتگاه نظامی دادند و ده روز در آنجا زندانی شد.
دومین بازداشت
در بهمن ۱۳۴۲ (رمضان ۱۳۸۳) خامنهای با عدهای از دوستانش به مقصد کرمان حرکت کرد. پس از دو سه روز توقف در کرمان و سخنرانی و منبر و دیدار با علما و طلاب آن شهر، عازم زاهدان شد. به دلیل سخنرانیهای به ویژه درایام ششم بهمن، سالگرد انتخابات و رفراندوم شاه، در روز ۱۵ رمضان که مصادف با تولد حسن بن علی بود، ساواک شبانه او را دستگیر و با هواپیما روانه تهران کرد. وی حدود دو ماه به صورت انفرادی در زندان قزلقلعه زندانی شد.
سومین و چهارمین بازداشت
به دلیل کلاسهای تفسیر و حدیث و اندیشه اسلامی ایشان در مشهد و تهران مورد تعقیب ساواک قرار گرفت. بدین خاطر در سال ۱۳۴۵ در تهران مخفیانه زندگی میکرد، و یک سال بعد در ۱۳۴۶ دستگیر و محبوس شد. وی بار دیگر توسط ساواک در سال ۱۳۴۹ نیز دستگیر و زندانی گشت.
پنجمین بازداشت
وی درباره پنجمین بازداشت خویش توسط ساواک مینویسد:
| از سال ۴۸ زمینه حرکت مسلحانه در ایران محسوس بود. حساسیت و شدت عمل دستگاههای جاری رژیم پیشین نیز نسبت به من، که به قرائن دریافته بودند چنین جریانی نمیتواند با افرادی از قبیل من در ارتباط نباشد، افزایش یافت. سال ۵۰ مجدداً و برای پنجمین بار به زندان افتادم. برخوردهای خشونت آمیز ساواک در زندان آشکارا نشان میداد که دستگاه از پیوستن جریانهای مبارزه مسلحانه به کانونهای تفکر اسلامی به شدت بیمناک است و نمیتواند بپذیرد که فعالیتهای فکری و تبلیغاتی من در مشهد و تهران از آن جریانها بیگانه و به کنار است. پس از آزادی، دایره درسهای عمومی تفسیر و کلاسهای مخفی ایدئولوژی و... گسترش بیشتری پیدا کرد. |
بازداشت ششم
در بین سالهای ۱۳۵۰-۱۳۵۳ درسهای تفسیر و ایدئولوژی علی خامنهای در سه مسجد کرامت، امام حسن (ع) و میرزا جعفر در مشهد تشکیل میشد. این فعالیتها موجب شد که در دی ماه ۱۳۵۳ ساواک به خانهاش در مشهد هجوم برده، او را دستگیر و بسیاری از یادداشتها و نوشتههایش را ضبط کند. این ششمین و سختترین بازداشت بود و تا پاییز ۱۳۵۴ در زندان کمیته مشترک ضدخرابکاری بود. در این مدت او در سلول انفرادی نگه داشته شد.
سختیهایی که در این بازداشت تحمل کرد، به تعبیر خودش «فقط برای آنان که آن شرایط را دیدهاند، قابل فهم است». پس از آزادی از زندان، به مشهد برگشت و باز هم همان برنامه ادامه داشت. البته دیگر امکان تشکیل کلاسهای سابق را به او ندادند.
در تبعید
در اواخر سال ۱۳۵۶، نیروهای امنیتی دولت پهلوی وی را دستگیر و برای مدت سه سال به ایرانشهر تبعید کرد. در اواسط سال ۱۳۵۷ با اوجگیری مبارزات انقلاب ایران، از تبعیدگاه آزاد شده به مشهد بازگشت.
در آستانه پیروزی
درآستانهٔ پیروزی انقلاب اسلامی، پیش از بازگشت سید روحالله خمینی از پاریس به تهران، و از سوی وی به عضویت در «شورای انقلاب» با شرکت افرادی همچون مطهری، بهشتی، هاشمی رفسنجانی منصوب شد. پیام خمینی توسط مطهری به وی ابلاغ گردید و با دریافت پیام سید روحالله خمینی، از مشهد به تهران آمد.

انقلاب اسلامی ایران در ٢٢ بهمن ١٣۵٧ به رهبری امام خمینی و حمایت و فداکاری مردم به پیروزی رسید. بنیانگذار انقلاب اسلامی با درک شرایط ویژه ی میهن عزیز ما در منطقه و در جهان و نیز به ادامه ی حمایت های مردم در دفاع از انقلاب و کشور، در تاریخ ۵ آذر ماه١٣۵٨دستورتشکیل ارتش ٢٠ میلیونی «بسیج»را صادر کردند.
در آن زمان، کسی فکر نمی کرد که مجموعه ی نوپای بسیج ده ما بعد وارد جنگ سرنوشت سازی که صدام به نمایندگی از طرف قدرت های استکباری بر ملت ایران تحمیل می کند خواهد شد.
صدام و حامیانش تصور می کردند در مدت یک هفته یا حداکثر یک ماه، با شکست ایران، مشعل فروزان انقلاب اسلامی را خاموش خواهند کرد. در زمان تهاجم ارتش رژیم بعثی عراق به ایران، از پیروزی انقلاب اسلامی ٢٠ ماه بیشتر نگذشته بود و ارتش کشور ما هنوز استحکام کافی نیافته بود. از آن جا که سپاه پاسداران تازه شکل گرفته بود، نیروی انسانی و امکانات کافی در اختیار نداشت. در چنین شرایطی، بسیج وارد میدان نبرد با دشمن شد و پس از ٨ سال مقاومت و پایداری در کنار ارتش و سپاه، و با تقدیم شهید،جانباز،آزاده و ......همراه با حفظ یکپارچگی و استقلال کشور عزیزمان ایران، درس ایستادگی و مقاومت تا پیروزی را برای مردم این سرزمین به آرمغان آورد.


نیروی مقاومت بَسیج به سازمانی گفته میشود که ابتدا با نام بسیج مستضعفین در تاریخ ۵ آذر ۱۳۵۸ به فرمان روح الله خمینی تشکیل شد و پس از تصویب مجلس شورای اسلامی در دی ۱۳۵۹ قانوناً رسمیت پیدا کرد و به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تعلق گرفت. در جنگ ایران و عراق از بسیجیان بیشتر برای ارسال به صورت داوطلبانه و سازماندهیشده به جبههها استفاده میشد.
ساختار تشکیلاتی
نیروهای بسیج ایران از بدو تأسیس تا پایان مسئولیت سردار سید یحیی صفوی رسماً زیرمجموعه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بودهاند. با تغییر فرماندهی سپاه و با روی کار آمدن سردار محمدعلی جعفری مسئولیت فرماندهی بسیج برای اولین بار به فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی واگذار گردید، و حسین تائب در تیرماه ۱۳۷۸ به فرماندهی بسیج منصوب شد اما پس از انتخابات دهم ریاست جمهوری ایران فرماندهی بسیج به سردار محمدرضا نقدی سپرده شد.
بودجه
براساس قانون برنامه چهارم توسعه بایستی هر سال ۴۰۰ میلیارد تومان برای بسیج در نظر گرفته شود که در سال اول برنامه یعنی سال ۱۳۸۴، ۱۷۳ میلیارد تومان و در سال ۸۵ نیز مجدداً ۱۷۳ میلیارد تومان در نظر گرفته شدهاست.بگفته فرمانده بسیج و نشریه «صبح صادق» ارگان دفتر سیاسی سپاه بودجه این نهاد در سال ۱۳۸۷ ۲۰۰٪ افزایش پیدا کرده و بصورت جداگانه از این بودجه، ۵۰ میلیارد تومان نیز برای کمک به بسیجیان بیکار در نظر گرفته شدهاست. در سال ۱۳۸۸ هم بر اساس اعلام نشریه برنامه ارگان معاونت برنامه ریزی و نظارت راهبردی رئیس جمهوری، بودجه بسیج ۴۵ میلیارد و ۲۳۸ میلیون تومان افزایش یافت.
در سال ۱۳۸۳ به منظور تامین منابع مالی و ارزی و رفع سریع مشکلات درمانی و خدماتی توانبخشی جانبازان و ایثارگران انقلاب اسلامی و تهیه تجهیزات و امکانات مورد نیاز گردانهای عاشورا و الزهرای بسیج معادل ۳۵۰ میلیون دلار از محل حساب ذخیره ارزی به بسیج اختصاص یافت.
نیروی انسانی
بسیج در سراسر کشور ۱۱ میلیون نیروی داوطلب دارد. براساس تحقیق «مرکز استراتژی و تحقیقات بین الملل» در واشنگتن بسیج ۹۰۰ هزار نیروی فعال و ۳۰۰ هزار نیروی ذخیره دارد. به اعضای بسیج که درسطح مدارس راهنمایی ایران تحصیل میکنند پویندگان و به اعضای در سطح دبیرستان پیشگامان گفته میشود
- بسیج از افراد زیر هیجده سال «داوطلب» در طول جنگ ایران و عراق استفاده میکرد، این سازمان همچنان از افراد زیر هیجده سال به صورت داوطلب استفاده میکند.
رخدادها
- براساس گزارش سازمان دیده بان حقوق بشر، قوه قضائیه ایران در سال ۲۰۰۷ حکم سابق محکومیت شش بسیجی که درسال ۲۰۰۲ پنج نفر را کشته بودند را معلق کرد
- موضوع مرگ زهرا بنییعقوب که در سال ۸۶ پس از بازداشت، در بازدشتگاه بسیج جان خود را ازدست داد مساله ساز شد. مسئولین این موضوع را خود کشی اعلام کردند ولی برخی از افراد از جمله خانواده بنی یعقوب با رد موضوع خودکشی اعلام کردند که بعضی مدارک ارئه شده توسط مقامات مربوطه دستکاری شده است
عملیات استشهادی
بسیج برای مقابله با حمله احتمالی نظامی آمریکا به ایران از عملیات استشهادی استفاده خواهد کرد.درآبان ۱۳۸۴ بسیج دانشجویی دانشگاه شاهرود صدها فرم شرکت داوطلبانه درعملیات استشهادی را دراختیار داوطلبان قرار داد.بسیج عملیات استشهادی خود را همانند اقدام رضای کرمانی در ترور ناصر الدین شاه اعلام کردهاست


بسیج شجره طیبه ست که در خاک جبهه روییده است
بسیجی سلام بر تو
که مروارید خاطرات همیشه زنده
شهامت و استواری را در صدف جانت پرورانده ای
عشق الهیت،قلب آسمانیت را می ستایم
و از خدا می خواهم که ما فرزندان این مرزهمیشه سربلند
پاسدار خوبی برای ارزشهایی باشیم که تو پایدارش ساختی
هفته ی بسیج بر همه ی بسیجییان مبارک باد
عجب رسمیه رسم زمونه
قصه ی برگ و باد و خزونه
میرن شهدا از اون ها فقط
خاطره هاشون به جا می مونه
کجا رفت فکه چی شد شلمچه؟
یکی قصه اش را برای ما بگه
یاد شهدا تو دلامونه
تا زنده هستیم با ما می مونه
ولی اون روزا تو اون خاکریزا
جاشون خالی بود بین عزیزا
کجای دنیا این جوری رسمه
که از جوونا پلاک می مونه
یه مشت استخون یا پلاک هاشون
از زیر خاکا میارن بیرون
میرن شهدا از اونا فقط
خاطره هاشون به جا می مونه

رفقا بیاین با هم قدر علی را بدونیم
تا دم آخر همه باهاش بسیجی بمونیم
خون تو رگهامون را هدیه به رهبر می کنیم
پای عشقش با همه سختی ها ما سر می کنیم
ای فروغ سبز همرنگی ما خامنه ای
ای علی بدر فرهنگی ما خامنه ای
ما دیگه نمیذاریم دستای تو بسته بشه
مثل حیدر دل تو از امتت خسته بشه
مثل سلمان و ابوذر در خونت می شینیم
آخه تو چهره ی تو تصویر حیدر می بینیم
حرف تو برای ما، حرف امام زمونه
تا دم آخر آقا،تو سینه هامون می مونه
وقتی تو حرف می زنی، اشک های ما جاری می شود
وقتی تو گریه کنی،زخم دلا کاری می شود
بذار هرچی می خوان بگن ولی ما همینیم
تو چهره ی علی عکس خمینی می بینیم
همه ی امت ما فدای تو خامنه ای
جون می دیم برای یک نگاه تو خامنه ای

جمعه را با شمیم دلنوازگل های محمدی آراسته ایم و بر سر سفره ای از نیلوفر های آبی نشسته ایم ،ای ریحان خلوت شبانه ی جهان ،امروز کنعانی است و تو ای یوسف زمان ،باز آی.
یا مهدی قلب هایمان را با گلاب اشک تطهیر کردیم باشد که بیایی تو ای یوسف زمان.هنوز هم منتظرت هستم ای معنای سبز بهار در زمستان قلب ها ،ای فروغ عالم هستی منتظرت هستم تا بیایی،بیایی تا چشم های منتظرم را فرش راهت کنم و با دست های کوچکم گل های نرگس را پیش پایت بریزم هنوز هم منتظرت هستم،هر جمعه به کنار جاده ی انتظار می روم و در انتظار می نشینم ،ای مفهوم عدل می دانم که می آیی تا دوباره بهار بیاید و دوباره عطر گل های نرگس را برایمان به ارمغان بیاوری ،می آیی درز یک صبح صادق و طلوع می کنی در مرکز جهان به سراغمان می آیی تا ابر های تیره بروند و جای خود را به ابر های نرم و روشن بدهند. ای باقیمانده ی خدا در زمین ای گل نرگس جان عالم فدای خاک پایت آن را از ما دریغ مدار. مهدی جان این جمعه هم فرا رسید پس که می آیی تا صدای دل انگیزت را در کعبه ی وجود احساس کنم.
باز آی از این سفر طو لانی که به انتظارت هر غروب کنار مرز جنون نشسته ایم ای بی انتها و ای غایب آرزو هامان ،ما در قفس نیاز ها اسیر و تو بی نیاز از این همه نیاز.
لحظات بی تابی و بی قراری دل را خواهم دید که برای آمدنت خود را به آماج حادثه رها می کند...
ای بی انتها و ای غایب آرزوهامان ما نیازمند تواییم و تو را می طلبیم
برای رسیدن به تو باید از خویش گذشت
دل از کف داد و عشق پیشه کرد
کجایی ای نایب ترین در صدف احساسمان متن من در مقابل وسعت عظمت تو کوتاه شد دیگر نمی دانم چه بگویم و تنها می گویم هنوز هم منتظرت هستم.
باز آی که سایه ی دیوار انتظار سوزان تر از آفتاب محشر است.

یاری ام ده تا بیاموزم برای امروز زندگی کنم.
دریابم که باید بپذیرم هر آنچه را که در کف اختیار نمی توانم و همه چیز را این همه جدی نگیرم.
جسارت و امید را فرو نگذارم و تردید را نگذارم که مرا دلسرد کند از انجام آنچه در دل دارم.
به یاد داشته باشم که جهان نیازمند آفتاب لبخند های هر چه بیشتر است ، یادم باشد که سهم خود را ادا کنم
پل هایی بسازم به جای دیوار.
در همه کس از آنچه دارند بهترینش را بیابم و به نقش ظاهر خویش زیبایی درونشان را به آنان بنمایم
به خاطر نگه دارم که بی دوست و معشوق ، زندگی هیچ است و سپاس آن بدارم که با ایشان همه چیز تواند شد .
دریابم که وسعت زندگی فراروی من است.
اما چنان عظیم که یه لحظه اشتباه نباید کرد.
کار کنم تا رسیدن به هدفهایم و بدانم که به دست خواهند آمد .
و به جانب رویاهایم دست بر آرم ،با توان با تصمیم و با ایمانو سرانجام بدانم که زندگی با من سازگار است اگر من بکوشم که با زندگی سازگار باشم .
یا حق
